خرید بک لینک
از خیابان رد می شد و تازه وارد کوچه ی فرعی شده بود که صدایی'>صدایی شنید . لازم است گفته شود که در ابتدا فقط صدایی شنید و نه هیچ چیز دیگری . صدا با دیگر صداهایی که معمولا در خیابان یا کوجه ی شهری کوچک به گوش می رسد تفاوتی نداشت . حد اقل برای او که مردی با گوشهای سالم بود اینگونه بود . کفشی که به پا داشت به علت اینکه تازه خریده بود صدای جیر جیر اندکی می داد . البته وقتی در فضای بسته و خالی مثل یک راهرو که کاشی شده است و تعداد افرادی که آنجا هستند از دو نفر بیشتر نیستند و حرف نمیزنند شنیده می شد و در آن لحظه شنیده نمی شد . به راهش ادامه داد . چرا که همانطور که گفتیم فقط یک صدای معمولی شنیده بود . کمی جلوتر دوباره همان صدا را شنید . ولی تفاوتی که با اولی داشت این بود که قطع نشد و ادامه داشت . ادامه دار بودن صدا نظرش را جلب کرد . ایستاد و دید که از روبرو یک زن به سمتش می آید . ظاهر زن چندان آراسته نبود .شلوار جین . مانتو کوتاه . روسری شل و ول . همچنان ایستاد و به صدا گوش داد و در همان حین مراقب بود تا ببیند زن نیز صدا را می شنود یا نه و اگر می شنود نظرش جلب می شود و عکس العملش چیست ؟. زن نزدیکتر که شد سرش را بلند کرد و مردمک چشمهایش روی صورت مرد چرخید. انگار او را در یک لحظه مثل یک عکس اسکن کرد و دیگر نگاهش نکرد . به موازات او رسید و کمی جحلوتر ایستاد . حالا هر دو ایستاده بودند ولی چیزی نمی گفتند . فقط مرد به سمت زن برگشت و آهسته انگار بخواهد به خاطر مناسبتی خاص سکوت را رعایت کند سلام کرد . زن پاسخی نداد و به جای هر کار دیگری به سمت دیوار رفت و سرش را کجکی سمت دیوار گرفت . گره ی روسریش را با یک دست گرفته بود . چشمهایش را تنگ کرد . مرد به تقلید از او همان کار را کرد و سمت دیوار رفت . صدا

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 14:22

حتما داره میاد اما پوتینای سنگین پوشیده و در جایی در یکجبهه ی جنگ راه باز میکنه برای راه رفتن و آومدن. پوتینها تو گل و شل گیرکردن .پس فقط سنگین نیستن . خیلی بدتر از این حرفاست باید هزار سال منتظر بشینم . ولی میاد .مگه هزار سال زود نمیگذره ؟ طوری میاد انگاری که دارن میکشوننش پای چوبه ی اعدام با طناب دار . نمی خواد بره. خودش رو سنگین نکه داشته . و نوک پونینهاشو گیر داده به زمین . زانوهایش رو خم کرده . هیچی نمیگه . ولی اگر همین جور ادامه بده خسته میشن ولش میکنن .میگن برو. برو همون کافه که اونزن منتظرته. آره. اینجوری میگن . مرد هیچی نمیگه . دلش میخواد بگه بهم کفش بدین . بگه این پوتینها سنگینن. تو گل و شل گیر میکنن. ولی نمیگه . میخواد زن ببینه که چه جوری و با چه مشقتی اومده . میخواد من بفهمم و خندم بگیره بگم آخه این چه بساطیه؟ سه هزار سال تو این کافه ی لعنتی نشستم که بیای .اونوقت با این کفشای کثیف چسکی اومدی؟حالا بشین بگو کجا بودی شیطون . شاید هم شیطون و نگم. مردی که داره میاد و من میخوامش از این کلمه خوشش نمیاد . سه هزار سال هم زیاده. شاید هزار سال کافیه. سرفه میکنه .تو راه وقتی داره سعی خودش رو میکنه که زودتر برسه بارون اومده . خیس شده . مجبور شده خودش رو سخت بغل کنه. دستاش از سرما یخ میزده. سرفه هاش نرمه ولی پشت سر همه . مثل چکه کردن آب از روشویی کافه . سرما اذیتش کرده . ولی واسه هر مردی که عاشق زنی که تو کافه هست باشه پیش میاد . حتی بین راه با اینکه نمیخواد دیده بشه و خودش را خم کرده و از پشت درختها و تپه ها میاد باز هم قبیله ی آدم خواران اونو میبینن و دنبالش میکنن. میکننش تو یک قفس بزرگ که چند تا چاقوی بزرگ و ساطور بهش وصله . . من تو کافه نشستم و براش دعا م

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 14:22

آن روز هم با عجله خودش را آماده ی رفتن کرد . دیر بیدار شده بود .معمولا تا نزدیک صبح فقط وول میخورد. پنج شش سالی می شد گرفتار کم خوابی شده بود . معمولا صبحانه اش فقط یک لیوان قهوه بود تا گیجی و منگی ناشی از بی خوابی را کم کند . لباس پوشید . موهایش را شانه زد و مختصر آرایشی کرد . با خودش گفت ؛ هنوز هم مردهای این ساختمان و محل کارم بهم نگاه می کنند. حتی اگر آرایش نکرده باشم . و لبخند کم جانی زد . لبخندی که به نظرش قسمت مهم و همیشگی آن را کسانی دزدیده بودند و با قساوت شدید مال خودشان کرده بودند . در آخر روسری اش را دور گردن انداخت و به اینه ی قدی آنقدر نزدیک شد که از نو بودن شلوار جینش لذت ببرد .وارد آسانسور شد و یادش آمد عطر را فراموش کرده است . استفاده از عطر ربط به هیچ کس نداشت . از بوی عطرها خوشش می آمد و این را همه می دانستند . مردهایی که عطر میزدند بیشتر از مردهای دیگر برایش جذاب بودند . برای او جذاب بودن به بو ربط داشت نه قیافه و نوع شانه کردن مو . هر وقت حوصله می کرد به مریم توصیه می کرد عطر بزند . مریم دختر مرد جوان سرایدار بود . پانزده سال بیشتر نداشت ولی به نظر خیلی خوشگل می آمد. مریم می گفت؛ بابام میگه نه . هم مدرسه ای هام هم عطر نمیزنن.. آسانسور به طبقه ی نهم رسید . حتما باید فرناز را می دید . هر روز قبل از رفتن به محل کار به دیدنش می آمد. دوستان قدیمی بودند و رازهای زیادی با هم داشتند . فرناز را دوست داشت . دعا دعا کرد که شایان رفته باشد مسافرت . یا همان ماموریت .رفته بود . برای دو روز به کرمان . فرناز برایش چای ریخت . راحله گفت ؛ عجله دارم . فقط خواستم ببینمت . چه شانسی داری که لازم نیست کار کنی . خیلی احمقی که تا لنگ ظهر نمی خوابی.تا چهار سال پیش فرناز هم مجرد

برچسب: نویسنده: آریا رضایی تاريخ: يکشنبه 21 اسفند 1401 ساعت: 14:22

صفحه بندی